نجوای ناتمام


 رمان عشقی، درام و وحشت از بی عدالتی 

 نویسنده :  اسماعیل یوردشاهیان  

امتیاز مشتریان

               برای تهیه کتاب از  آمازون  اینجا را کلیک کنید.



تهیه کتاب از وبسایت ما


 

نجوای ناتمام


 عشق  و حقیقت زیبایی زندگی را در برابر خشونت و  ترور

رمان  با ساختاری مدرن، لایه به لایه ی وآبستره


تاریخ انتشار کتاب:2021

کتاب به چاپ چهارم رسیده است

تعداد صفحات :154 صفحه

ISBN:  978-1-989880-46-3

نجوای ناتمام ادل تلفظ عشق است در برابر ترور . نادر جوان ایرانی است که زنش در سالن موسیقی باتاکلان پاریس در حمله ی تروریست ها کشته شده. در قطار هنگام سفر که نوعی گذار زندگی است، گذشته و کشته شدن زن و فرزندش را مرور می کند. ادل زنی جوان، زیبا و هنرمندی است که مدافع حقوق بشر به خصوص پناهنده ها و مهاجران است.

رمان (نجوای ناتمام ادل) ساختاری مدرن ، لایه به لایه ی وآبستره دارد . نوشتاریست در فرم سیال ذهن که به زبان سوم شخص نقل می شود . موضوع آن دردو رنج مدام وجاری در جامعه سیاست ووحشت زده بشری در عصر حاضر است . وحشت از ترور توسط سرسپردگان اعنقادات رادیکال براساس سیاست جهان مسلط ومسلح بر جهان سوم وعقب مانده ، افسردگی و احساس پوچی و اظطراب از بی کاری وسرگردانی در جوامع رشد یافته و .....من در واکنش به این مسائل بعنوان یک نویسنده که خودرا شهروند آزاد جهان می دانم حادثه تروریست باتاکلان پاریس را انتخاب کردم و در قالب رمان عشق را و حقیقت زیبایی زندگی را در برابر ترور قراردادم تا به مسئولیت ورسالت خود بعنوان یک شاعر ونویسنده عمل کنم . حاصل کاری رمانی بسیار متفاوت وشیرین وشورانگیز در آمد.

نادر جوان ایرانیست که زنش ادل در سالن موسیقی باتاکلان پاریس در حمله تروریستها کشته شده . اودر قطار هنگام سفر که نوعی گذار زندگیست ،گذشته و کشته شدن زن وفرزندش را مرور می کند. لطفا آن رابخوانید می دانم بسیار لذت خواهید برد . با بریده ای کوتاه از فصل یازده کتاب را می خوانیم.

می گفتم آدمها مثل درختند، فصلها دارند . رنگ رخسارشان، رنگ برگهایشان است . وقتی مریض می شوند ، وقتی خسته اند .وقتی پیر می شوند، رنگ برگهایشان هم عوض می شود ، سبز و سرخ و زرد می شوند ویک روز باد که بوزد، می ریزند . تو می گفتی نه این خیلی رمانتیک وشاعرانه فکر کردن است ،آدمها مثل درخت نیستند .خودشانند اما اسیر زمانند . من می گفتم گذر زمان گذر فصلهای آدمیست ، تو می گفتی گذر زمان گذر فصلها برای همه چیز است . تنها برای آدمی نیست . زمان بر همه چیز مسلط است. گردش زمان همه را با خود می برد. زندگی همین است گذر فصلها . آدمها اگر گرفتار اتفاقها نشوند . اگر حادثه ای و اتفاقی روی ندهد. فصلها وگذر زمان را به زیبایی زندگی می کنند . من می گفتم اگر اتفاقی هم بیافتد ؟ تو سکوت می کردی و من می گفتم هر اتفاقی که بیافتد ، ای کاش اتفاق عشق باشد .عشق مهمترین اتفاق زندگی ست وتو می خندیدی و من نمی دانستم که تو از یک اتفاق و حادثه ی بد می ترسی. انگار می دانستی که یک اتفاق زندگی تورا خواهدگرفت . گلوله هایی برگ و بار زندگیت را خواهد ریخت و آن اتفاق در باتاکلان افتاد . زندگی توراگرفت ومن تنها شدم.

بعداز کشته شدنت مدت یک ماه واندی در غم از دست دادنت افسرده و عزاداربودم . غم بی تو بودن .غم کشته شدنت ویرانم کرده بود. روزها را افسرده حال به بیهودگی می گذراندم و کم کم داشتم دق می کردم که یک روز عصر به یادداشتی از تو در کاغذ کوچکی در بین یکی از کتابها برخوردم . نوشته کوتاهی بود در زمینه آئین میترائیسم و عنصر آب وتحلیل این مسئله که انسان از آب است و مثل آب می باشد. پاک می کند و پاک می گردد. وقتی یادداشت کوتاهت را خواندم به حقیقت احساس پاک تو ، فکر و نظریه ی فلسفی و دینی تو که مرام وهدف زندگی تورا تشکیل می داد پی بردم . بله حقیقت تو همان بود. تو مثل آب بودی . عاشق ، بی رنگ و پاک. این حقیقت وجود تو بود. 

ساعتی همین طور که غرق در یاد و خاطره ات به یادداشت کوتاه و نظریه فلسفی تو و فکر وآرمانهایت می اندیشیدم ، بفکرم رسید تو یادداشت ونوشته های زیادی داری ، بهتر است تمام آنها را جمع آوری کنم وبخوانم و برای چاپ بصورت یک کتاب تنظیم کنم . همان عصر شروع به کار کردم . یک به یک تمام کتابها و دفترها و کاغذهای پراکنده را در چند پوشه جمع آوری و با دقت وحوصله شروع به مطالعه کردم . در تک تک برگها اثر دست و انگشت تو وعطر وجود توبود درحین جمع آوری و مطالعه نوشته هایت به چند نامه از خودم وپیش نویس دو نامه تو که از کلرمونت فران برایم نوشته بودی بر خوردم . تو نامه نوشتن بخصوص نامه عاشقانه به سبک گذشته را خیلی دوست داشتی، می گفتی نامه حس وحال دیگری دارد. اکنون ایمیل و پیامک تمام حس و حال انتظار رمز و راز نامه را از بین برده اند و مثل نامه ماندگار نیستند . نامه را می شد بدست گرفت کاغذ ونوشته هایش را لمس کرد در تک تک کلمه و جملاتش ایستاد. سطر به سطر آن را بویید و حفظ نمود و در جوابش، نامه نوشت ، پست کرد و برای مدتی منتظر پاسخ ماند وهمین انتظار چه شیرین است.

آن چند نامه را که در پاکت پستی بودند باز کردم و خواندم در هر سطرنامه های من حرفهای دل من بود و در سطر سطر نامه تو روح واحساس درخشان تو و اثر انگشتان و رنگ لبانت از بوسه ای که نموده بودی.




 


Your Dynamic Snippet will be displayed here... This message is displayed because you did not provided both a filter and a template to use.